کم حرف
همی گویم و گفته ام بارها / بُوَد کیش من مهر دلدارها
داستانهاي عاشقانه فقط براي عشاق تقديم به جانان كه حرم امن رضا گوشه ي كاشانه اوست حرم امن رضا منزل ما عاشقان ، كنج
بتخانه ي توست گر دیده ای که ز اشكم ، سیل روان
است جانا ! دوسه پيمانه ز لبت سوی من
آر عشاق به در بتخانه تو مأوا گرفتند ولیک داستانی برای عشاق تقدیم به جانان که جوش و خروشم به عشق اوست سالک عاشق و سیزده آبان ای مردمان ، ای دلیران ِ سبزینه پوش بگویم قصه ای از ظالمی خونابه نوش از زمانی که چشم زنها پُراز غصه بود کتابهای ما از خشم مردها پرازقصه بود از روزهای خشم و خروش مردمان دریای خاموش و موج در جوش زمان روزگاری که فراموش شد مستی و دلدادگی روزگار مردانگی شد و آزادی و آزادگی روزگاری که مرد و زن با هم شدند مردمان خروشیدند بر استکبار جهانی چو شیر ژیان زدند بر سر ضحاک مار دوش به گرز گران د ر آن روز که خوشنود گشت پیر جمکران چه افسوس که دیگر آنروز تکرار نشد سر اهریمن و اهریمنان بر سر دار نشد از آن روز که بر ملت ما گشت یادگار نکوبیدن ِ سر ِ مار دگر بار گشت ماندگار قهرمانان آنروز که بسیار زندان شدند به پا بوس دار رفته بسیارخندان شدند یکی میر داماد که بود همره و یاور خاتمی چنین روزگاری نبوده است در باور خاتمی یکی حجاریان که سعید است نام او به تیر گران دوخته است کام او دلیر مردانی که به عشق سیزده آبان آفریدند همانان که حماسه ای با لبی خندان آفریدند درمیان ما نیستند لیک چشم به راه تا که فردا جنبش سبز آید ز راه بیایید ای مردمان ، پُرجنبش و پُرخروش بتازید بر اهریمن پُرجوشش و پُرخروش که اینک اهرمن در خانه ی ما شده بکوبید سرش که در کاشانه ی ما شده بباید که چون رود از چشمه برآئیم چون نور از خورشید چشمه در آئیم سیزده آبان را کنیم سیزده به در دزد ظالم را به قهرکنیم در به در سالکان عشق نکو دارند روز قیام چو شمشیر علی بیرون آیند از نیام یا هو یا علی مدد تقدیم به جانانم که گلبانگ رهاییم به عشق اوست
سالک و
فریاد رهایی آزادی به زندان شد
گشتیم چو دیوانه یاران به سیه چاله صد
گوهر دُرّ دانه عابد صوفی شد دوش رفت
به میخانه دوستان شده غمدیده ، بشکست
دوسه پیمانه صوفی زاهد شد ، صبح
رفت به خمخانه آزادی شده کم دانه
، گمگشته چو افسانه عاقل عابد شد می جُست
همی چاره بیگانه به شکرانه کشور شده
ویرانه حاکم خندان شد ، از
سیم و ثمن رندان "کم حرف"
دلش خون شد چون لاله غریبانه شاه دزد شده مستانه زان پیروزی دزدانه آباد شده ویرانه ، هم ویرانه ی ویرانه کو آن ید بیضایی آن
موسی این خانه فرعون برون سازد از
خانه و کاشانه ای سالک غمدیده ای نای ستمدیده فریاد رهایی زن از خانه
و بتخانه تقديم به جانان رضا به عشق رضا که هر دم مي گه " يا رضا (ع)" یا امام رضا (علیه السلام) عاشق همه شب در طلب روی تو شد مرغ دل پر زد و از سینه پرید سر را چه گنه بر سر سودای تو شد چون دل شیدام لبریز عشق تو شد همه کس در طلب لطف دائم به نماز چشم آهو چو بدید تیر بلا ازکف صیاد رها لب " رضا" دوخته باد گر که نگوید: یا رضا یا هو یا عشق یا حسین سالک و منجی سالکی در حوزه ای دید شیخی بگفتا که مصباحی یا که میخی بگفتش شیخم مصباحم از یزد اکر قطاب نِیَم حلوایم از یزد غلامم را نشاندم بر تخت ریاست به عالم شهره گشتم در کیاست همه عالم کنم آنگونه ویران که مردم شوند گیج و حیران من در این شهر از جمله ی رندانم آنگونه فتوا دهم که پندارند مسلمانم خوب و بد و زشت و زیبا در هم آمیزم تا که جنگ و دعوا شود بگریزم در مکتبم دروغ ودزدی عادت است در روز هفده بار عین عبادت است همه اوباش و شب کور مست ما گردان و چرخان به دور هست ما مرا با همه جهان سر جنگ است جهان برای منجی تنگ تنگ است باید دنیا پر ظلم شود تا آقا بیاید جهان بی ظلم ، عدل
آقا را نشاید سالک بخندید که تو مست مستی ؟ باده نوشیده و به منبر نشستی ؟ جهانی که تو گویی پر از زشتیست دهانی که تو گویی پر از پلشتیست عشاق مهدی همه جانباز و سرِ دار هیچ دری نکوبند مگر درِ یار زاهد و عابد مست و بیهوش خیالش سالک و عارف شیدا و مدهوش جمالش باید که حکومت عدل شود مستقر تا که جهان به پادشاهیش شود مفتخر رضا گر شده سالک و گدا به کویش هر شب صد نماز کند به عشق رویش تقدیم به جانان که عاشق شوق پرواز و حس آزادی خواهی اویم یا هو یا علی مدد گویند روزی زاهدی اندر خیابانی نشسته نان بیات می خوردی و دل بر کسی نبسته ننه جامه ای به تن و نه کلاهی به سر نه کفشی به پا داشت و نه تی شرتی به بر روز یا هو می گفت و شب سر به خاک از فراق یارسینه ای داشت شرحه شرحه چاک چاک بگفتا : تو گر در دل داری عشق خدایی چرا اینگونه از عدل و درس و مشق جدایی ؟ . تو را خاتم میخواند که برخیز زحکومت جور در شو و ز اغیار بپرهیز سالک بخندید کی زاهد فرزانه شهد سخنت گویم یک از دو سه پیمانه آن حکومت همان فسق وفجور است بپرهیز ظالم در عیش و سرور است بپرهیز گر از بیداد به در شی با خلق یکی شی گر با دشمن نشینی از دوست بری شی آن به که ز دشمن و بی داد جدا شی همنفس دوست شده از نفس رها شی زهد آن است که باشی در هوای دل جز حضرت دوست ننشانی در سرای دل عاشق دوست نشوی گرز میهن بگریزی رو به سوی خصم نیاری و از دشمن بگریزی گوهرذات ارزان مده و به ظالم نباز باید که بازگویی آنچه در دلداری چون که از حاکم ظالم بینی تبه کاری گر در سر عقل و در دل دین داری نبود رسم مسلمانی آنچه تو آئین داری گر چون رضا سالک گشتی بدان سرّ حق یابی تو در کشتی نهان یا هو یا عشق یا حسین تقدیم به جانان که قبله ی آمالم اوست ، راحت جانم اوست ، روح و روانم اوست با تشکر از نازنین دوستم شیدا که این شعر با کوشش ایشان تصحیح و تدوین گردید قبله ی آمال
کلک مشکین تو امروز مرا یاد نکرد پیک جانان تو امروز مرا شاد نکرد چشم جادوی تو امروز مرا آزاد نکرد شهر ویران شده را لطف تو آباد نکرد رفت شیرین و نظر بر سر فرهاد نکرد گشته مجنون و دگرهیچ دَر و داد نکرد چشم شهلای تو امروز که بنیاد نکرد دل مجنون بگرفت تا که تو را شاد نکرد مرده بادش چو ز هجران تو فریاد نکرد تقدیم به جان جانان که سالک راه و عشق اویم اعتقادات یک سالک عاشق خدا جانان عشق است و دوگیتی دیوانه اوست مستانه ی اوست او معشوق است و عشق همخانه ی
اوست مستانه اوست هیچ عشقی به عالم ندیدست سالک ، جز عشق جانان رضا مجنون شد و جانان همکاشانه ی اوست مستانه اوست خود من چو منم ، ز خود و خود بیگانه شدم دیوانه شدم مست و مخمور می و میخانه شدم دیوانه شدم نزنم کوس انا الحق که به سودای بتم خریدار بتم چون بت " من " بشکستم لایق جانانه شدم دیوانه شدم خود و خدا ز خود وامانده ام ، وامانده
از کوی جانان من از خود ، خود برگرفتم بدیدم روی جانان عشق آمد که باشد دوای هر هجر و فراقی شدم آواره و سرگشته ز عالم سوی جانان عشق عشق به است که در رهش سر برافرازی همه تن جان شده و در رهش سر بر اندازی عشقِ معشوق است که عاشق در رهش جانبازی کند کعبه ی عشق است که عاشق بر درش سرباز کند عاشق را بهتر از سربازی پیشه ای نیست وزان به در جهان اندیشه ای
نیست عشق است که ،عاشق را هدایت می
کند بر در معشوق ، عاشق را شفاعت می کند عشق ، عاشق مجنون را آواره و رسوا می کند نی را با جگر سوخته اش هم آوازه و هم نوا می کند عشق عاشق را هر شبی شبرو کند تا که دل را هر دمی سوی او رهرو کند عاشق را کند مشتاق هر صبح
بر نسیم با نسیمی قد او را می کند چون لام و میم عاشق شهره است به بی نام و نشانی نشان در بی نشانیست گر بدانی یا ندانی معشوق شاه و همه شاهان درگهش به نماز دست نیازمندان عالم بلند به
سویش به نیاز عشق آید زمین و زمان رخشان شوند ماه و خورشید پای کوبان خندان شوند عشق آید بر سر عاشق همی چادر کشد صد بچه ی بی مادر را سوی مادر کشد عشق گر به هجرو فراق عاشق رضا داد سر سودای رضا بود که بر باد فنا داد دین و مذهب مذهبم عشق است و از لامذهبی شیدا شدم عاشق شدم مکتب خانه مکتب درس من امشب جلوه ی ابروی تو شد سوی تو شد درس و مشقم همه شب سلسله ی موی تو شد سوی تو شد به جهانم نبود هیچ مدرّس مگر آن خال لبت خال لبت به جهان " رضا " شیفته ی روی تو شد سوی تو شد
خال لب = حبیب الله = خاتم انبیاء = محمد مصطفی (ص) فراق چو آدم شدم و در عرش با حوایی نشستم بنشستم ز جانان گسستم و با جان به هوایی نشستم بنشستم فارق از خود شدم و بی روی آن جان جانان به وصل جان رسیده اما به خطایی نشستم بنشستم چو از عرش کبریا به فرش بلا رسیدم رسیدم به بلا مبتلا و در فراق یار دلربایی نشستم بنشستم در مروه بدیدم سراب رخ معشوق به بیابان و به صحرا در طلبش هروله کرده ده بار بربام صفایی نشستم بنشستم صد بار شدم معتکف صومعه و دیر
و خرابات هزار شب نماز کرده و هر روز
به دعایی نشستم بنشستم یا رب ! تو ببخشای و بکن رحمی ز کرامت ز مروّت آن گدایم که هر روز به در آن پادشایی نشستم بنشستم الهی ! از رضایت دور شده و به درد فراقت مبتلا در بلا به رضایت بستم امید و به امید آن رضا نشستم بنشستم دو راهی << یا معشوق زمینی ، پلی است که باید از آن به معشوق الهی برسی
و یا آئینه ای است که تو نیز باید چون آئینه در مقابل ا و قرار گیری تا در آن به بی
نهایت برسی .>> یا معشوق پُلیست به سوی جان جانان عالم یا معشوق آئینه ایست هم سان خوبان عالم گر پل است باید از خود گذر کنی به معشوق رضا ! او آئینه است ، آئینه شو در بیکران عالم راه << برای بازگشت به سوی حق باید که فنا فی الحق ( شاهد ) و فنا
فی الخلق ( شهید ) گردید . >> باید که با معشوق یکی شد تا رها شد رها شد از خود برون رفت ، در خلق فنا شد رها شد سینه پر عشق سپر کرد بر هر تیر بلا ز جفا آدم شده با خلق همدل و همنوا
شد رها شد عاقبت سالک عشق سالک را مجنون کند شیدا کند به گرد معشوقش گردون کند شیدا کند عشق عاقبت سالک را عاشق کند معشوق کند چون گوهر در صدف دُرّ مکنون کند شیدا کند یا هو یا عشق یا حسین تقدیم به جانان که نقشش در وادی عشق ، معشوق بی نظیر و بی همتا بودن است نقش ها و عشق ها به همراه شعری زیبا از استاد علیرضا پور همایون http://www.soroodemehr.blogfa.com/
مسكن اهل نظر گوشه ي خمخانه ي توست
چون ز نور رخ
تو مجلس ما روشن شد
نور خورشید و قمر از پرتو بتخانه ي توست
دان از آه دل سوخته و دیوانه ی توست
تا ابد عکس رخت در دل ما خواهد بود
تا همه دانند نشاني ز رخ پروانه ي توست
چون هردو جهان در حسرت ميخانه ي توست
حرم امن رضا ، گوشه ي كاشانه ي توست![]()
يا هو
يا عشق
يا حسين



............................


یا هو
یا عشق
یا حسین
زائر همه روزدر طلب کوی تو شد
مست میخانه که شد سوی تو شد
دل را چه گنه اسیر خم ابروی تو شد
هر خُم " می " ریز در خَم آن جوی تو شد
قبله ی ما همه شب آن رخ مه روی تو شد
چشم بست و نگرانِ چشم جادوی تو شد
یا رضا گفت وبا دل عاشق هم سوی تو شد
دل تو شاد و سرت خرم و سبز و آباد
خانه ام گشته چو ویرانه شام از هجرت
سرِ تو گشت سرِ سلسلۀ کوی بتان
قاضی شهر به دیباچۀ دل ، نام تو کرد
مهرت آغاز کند هر چه که بنیاد نشُد
گوهر ذات تو از هر مَحکی مستغنی ست
سر کوی تو بُود قبله ی آمال رضا
سر به کویش دارم و از بی سری شیدا شدم عاشق شدم
گر مقصد منزل اوست ،باید بی سر و بیدل شوی
چون که من دل داده و از بی سری شیدا شدم عاشق
شدم
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


